تبليغاتX
فریاد سوخته

فریاد سوخته

بنام پاك دادار هور

امیرکبیر و میرزا آقاخان نوری

 

علی دادپی، نویسنده وبلاگ اقتصاد خرد ، بازار و خانواده ،در یادداشتی با عنوان اميركبير و ميرزا آقاخان نوري ، به مقایسه‌ای بین دو شیوه مملکت‌داری پرداخته است:

بقول دوست ارجمندی داریم حالی می کنیم با این کتاب قبله عالم.

ترجمه کتاب روان و متن عالی و داستان پر محتوا و نکات تازه. الان فصلهای آخرم.

یکی از جالبترین نکته های کتاب اطلاعاتی است که درباره امیر کبیر و جانشینش میرزا آقاخان نوری می دهد و بریده هایی که از نامه های هر دو به ناصرالدین شاه منتشر کرده است.

میرزاتقی خان فراهانی امیرکبیر می نویسد:

“به این طفره ها و امروز و فردا کردن و از کار گریختن در ایران به این هرزگی حکما نمی توان سلطنت کرد.

 گیرم من ناخوشم یا مردم، فدای خاک پای همایون، شما باید سلطنت بکنید یا نه؟ …

هر روز از حال شهر چرا خبردار نمی شوید که چه واقع می شود و بعد از استحضار چه حکم می فرمایید؟

 از درخانه و مردم و اوضاع ولایات چه خبر می شود و چه حکم می فرمایید؟”

اما میرزا آقاخان نوری می نویسد:

” هوا سرد است ممکن است به وجود مبارک صدمه ای برسد.

دو تا خانم بردارید ببرید به ارغونیه عیش کنید. آنجا پشت کوه قاف است.

سه شب متوالی عیش بفرمایید.”

از نامه اول صدای حرص خوردن امیر می آید، که چرا “به پاکیزگی ” پادشاهی نمی کند و از دومی تصدیق هرزه آمیز هرزگی.

میرزا تقی خان و میرزا آقان خان دو قطب متضاد بودند..

بر خلاف لحن هرزه نامه، میرزا آقاخان بهیچوجه آدم بی کس و کاری نبود.

او رئیس خاندانی دیوانی بود که نسل اندر نسل به عنوان دبیر یا مستوفی در خدمت امرا و پادشاهان قاجار بودند.

و بر خلاف امیرکبیر که از از خانواده ای فرودست برخاسته بود، میرزا آقاخان نوری خود را وارث سنتی دیوانی می دانست که ریشه در دوران صفویه داشت.

از نظر تواناییهای فردی هم مورخین و هم ناظران بیطرف او را توانا، باهوش، دارای حافظه ای قوی و “شناخت عمیق” از ایران و ایرانیان می دانستند.

او یک تنه سر رشته امور جاری را در دست داشت و با خوشرویی و نکته دانی وظایف خود را به انجام می رساند.

با اینحال جایی که امیر کبیر نظم امور می خواست او بقای مقام می طلبید.

از سوی دیگر امیر کبیر ویژگیهای یک فرمانده نظامی و یک تکنوکرات را با هم داشت.

و بیشتر دلسوز کارها بود تا نرنجاندن درباریان و شخص شاه.

مصر بر نظم در امور و هزینه ها و گرفتن نتیجه بود.

حتی در آخرین نامه خود پس از عزلش از پادشاه می خواهد تا مراقب باشد نظم امور از هم نپاشد.

 ناراحتی و رنجش درباریان و شاهزادگان قاجار را از این اخلاق امیر کبیر می توان از این نامه مهد علیا، مادر ناصرالدین شاه، فهمید که پس از مرگ امیر نوشت :

” میرزا تقی هم که این طایفه [قاجار] و شاهزادگان بیچاره را از سگ کمتر کرده بود.”

این دو نفر حتی در الگوهایشان متفاوت بودند، الگوی امیر کبیر در مملکتداری شاه عباس اول صفوی بود و ناصرالدین شاه را تشویق می کرد که نظم و انضباط او را سر مشق قرار دهد.

در امور نظامی امیر کبیر گرچه از فنون جدید نظامی بهره می جست اما در اصول فرماندهی نادرشاه افشار را الگوی خود می دانست و با صلابت و گاه خشونت در قشون کار از پیش می برد.

اما پادشاه نمونه میرزا آقاخان فتحعلیشاه قاجار و دربار پر زرق و برق و خوشگذران او بود و به ناصرالدین شاه اطمینان می داد که مانند جد تاجدارش “بزم” از حقوق سلطنتی اوست.

میرزا آقاخان حتی به سبک آن دوران خانه خود را اداره می کرد و الگویش در صدرات حاجی ابراهیم خان کلانتر شیرازی اعتمادالدوله اول صدراعظم نگون بخت فتحعلیشاه بود و به تبعیت او هم لقب اعتماد الدوله را دریافت کرده بود.

شاید تضاد این دو شخصیت متفاوت سرنوشت هر دو را از روز اول رقم زد.

جاییکه میرزا تقی خان چاره ای جز حرص خوردن نداشت، میرزا آقاخان با لبخند می توانست باغ خود برای مجلس عیش پادشاه پیشنهاد کند.

گرچه صدارت میرزا آقاخان تنها هفت سال طول کشید، و در سالروز عزل امیر کبیر عزل شد، اما خواننده نمی تواند از خود نپرسد چه می شد اگر صدارت امیرکبیر هفت سال طول می کشید؟

جایی که میرزاتقی خان کارها به انجام می رسانید، میرزا آقاخان برای خودش و خاندانش ثروت می اندوخت.

در پایان کارهای امیرکبیر ماند، اما ناصرالدین شاه ثروت میرزا آقاخان را مصادره و خودش را به تبعید فرستاد.

برای میرزاآقاخان مورخان جز لعنت نداشته اند، اما امیر کبیر هنوز بر قلبها صدرات دارد.

 

׀ +׀ نویسنده: دارا ׀ تاریخ: سه شنبه بیستم بهمن 1388 ׀ موضوع: ׀

حکایت عبید

 

خواب دیدم قیامت شده است.

هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان.

خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم:

«عبید این  چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»


 
گفت: «می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»

خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی  که بداند و عزم بالا رفتن کند...»

 

نپرسیده گفت:

گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند

 خود بهتر ازهر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!  

 

׀ +׀ نویسنده: دارا ׀ تاریخ: دوشنبه بیست و یکم دی 1388 ׀ موضوع: ׀

پس از شهادت

خواهران، برادران! ...

اكنون شهيدان مرده‌اند، و ما مرده‌ها زنده هستيم.

شهيدان سخنشان را گفتند، و ما كرها مخاطبشان هستيم،

آنها كه گستاخي آن‌ را داشتند كه ـ وقتي نمي‌توانستند زنده بمانند ـ مرگ را انتخاب كنند،

رفتند، و ما بي‌شرمان مانديم، صدها سال است كه مانده‌ايم.

و جا دارد كه دنيا بر ما بخندد كه ما ـ مظاهر ذلت و زبوني ـ بر حسين(ع) و زينب(س) ـ مظاهر حيات و عزت ـ مي‌گرييم، و اين يك ستم ديگر تاريخ است كه ما زبونان، عزادار و سوگوار آن عزيزان باشيم.

امروز شهيدان پيام خويش را با خون خود گذاشتند و روي در روي ما بر روي زمين نشستند، تا نشستگان تاريخ را به قيام بخوانند.

در فرهنگ ما، در مذهب ما، در تاريخ ما، تشيع، عزيزترين گوهرهايي كه بشريت آفريده است، حيات بخش ترين ماده‌هايي كه به تاريخ، حيات و تپش و تكان مي‌دهد، و خدايي ترين درسهايي كه به انسان مي‌آموزد كه مي‌تواند تا «خدا» بالا رود، نهفته است و ميراث همه اين سرمايه‌هاي عزيز الهي به دست ما پليدان زبون و ذليل افتاده است.

ما وارث عزيزترين امانت‌هايي هستيم كه با جهادها و شهادت‌ها و با ارزش‌هاي بزرگ انساني، در تاريخ اسلام، فراهم آمده است و ما وارث اينهمه هستيم،

و ما مسؤول آن هستيم كه امتي بسازيم از خويش، تا براي بشريت نمونه باشيم.

«وكذالك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء علي الناس و يكون الرسول عليكم شهيدا» خطاب به ماست.

ما مسئول اين هستيم كه با اين ميراث عزيز شهدا و مجاهدانمان و امامان و راهبرانمان و ايمانمان و كتابمان، امتي نمونه بسازيم تا براي مردم جهان شاهد باشيم و شهيد باشيم و پيامبر(ص) براي ما نمونه و شهيد باشد.

رسالتي به اين سنگيني، رسالت حيات و زندگي و حركت بخشيدن به بشريت، بر عهده ماست، كه زندگي روزمره‌مان را عاجزيم!

خدايا! اين چه حكمت است؟

و ما كه در پليدي و منجلاب زندگي روزمره جانوريمان غرقيم، بايد سوگوار و عزادار مردان و زنان و كودكاني باشيم كه در كربلا براي هميشه، شهادتشان و حضورشان را در تاريخ و در پيشگاه خدا و در پيشگاه آزادي به ثبت رسانده‌اند.

خدايا اين باز چه مظلوميتي بر خاندان حسين؟

اكنون شهيدان كارشان را به پايان رسانده‌اند. و ما شب شام غريبان مي‌گرييم، و پايانش را اعلام مي‌كنيم و مي‌بينيم چگونه در جامعه گريستن بر حسين (ع)، و عشق به حسين (ع)، با يزيد همدست و همداستانيم؟ او كه مي‌خواست اين داستان به پايان برسد.

اكنون شهيدان كارشان را به پايان برده‌اند و خاموش رفته‌اند، همه‌شان، هر كدامشان، نقش خويش را خوب بازي كرده‌اند. معلم، مؤذن، پير، جوان، بزرگ، كوچك، زن، خدمتكار، آقا، اشرافي و كودك، هر كدام به نمايندگي و به‌عنوان نمونه و درسي به همه كودكان و به همه پيران و به همه زنان، و به همه بزرگان و به همه كوچكان! مردني به اين زيبايي و با اينهمه حيات را انتخاب كرده‌اند.

اينها دو كار كردند،

اين شهيدان امروز دو كار كردند،

از كودك حسين (ع) گرفته تا برادرش، و از خودش تا غلامش، و از آن قاري قرآن تا آن معلم اطفال كوفه، تا آن مؤذن، تا آن مرد خويشاوند يا بيگانه، و تا آن مرد اشرافي و بزرگ و باحيثيت در جامعه خود و تا آن مرد عاري از همه فخرهاي اجتماعي،

همه برادرانه در برابر شهادت ايستادند تا به همه مردان، زنان، كودكان و همه پيران و جوانان هميشه تاريخ بياموزند كه بايد چگونه زندگي كنند ـ اگر مي‌توانند ـ و چگونه بميرند ـ اگر نمي‌توانند.

اين شهيدان كار ديگري نيز كردند:

شهادت دادند با خون خويش ـ نه با كلمه ـ شهادت دادند، در محكمه تاريخ انسان.

هر كدام به نمايندگي صنف خودشان.

شهادت دادند كه در نظام واحد حاكم بر تاريخ بشري ـ نظامي كه سياست را و اقتصاد را و مذهب را و هنر را، و فلسفه و انديشه را و احساس را و اخلاق را و بشريت را همه را ابزار دست مي‌كند تا انسان‌ها را قرباني مطامع خود كند و از همه چيز پايگاهي براي حكومت ظلم و جور و جنايت بسازد ـ همه گروه‌هاي مردم و همه ارزش‌هاي انساني محكوم شده است.

يك حاكم است بر همه تاريخ،

يك ظالم است كه بر تاريخ حكومت مي‌كند،

يك جلاد است كه شهيد مي‌كند و در طول تاريخ، فرزندان بسياري قرباني اين جلاد شده‌اند،

و زنان بسياري در زير تازيانه‌هاي اين جلاد حاكم بر تاريخ، خاموش شده‌اند، و به قيمت خونهاي بسيار، آخور آباد كرده‌اند و گرسنگي‌ها و بردگي‌ها و قتل عام‌هاي بسيار در تاريخ از زنان و كودكان شده است،

از مردان و از قهرمانان و از غلامان و معلمان، در همه زمانها و همه نسلها.

و اكنون حسين (ع) با همه هستي‌اش آمده است تا در محكمه تاريخ، در كنار فرات شهادت بدهد:
شهادت بدهد به سود همه مظلومان تاريخ.

شهادت بدهد به نفع محكومان اين جلاد حاكم بر تاريخ.

شهادت بدهد كه چگونه اين جلاد ضحاك، مغز جوانان را در طول تاريخ مي‌خورده است.با علي اكبر (ع) شهادت بدهد!

و شهادت بدهد كه در نظام جنايت‌ و در نظامهاي جنايت چگونه قهرمانان مي‌مردند. با خودش شهادت بدهد!

و شهادت بدهد كه در نظام حاكم بر تاريخ چگونه زنان يا اسارت را بايد انتخاب مي‌كردند و ملعبه حرمسراها مي‌بودند يا اگر آزاد بايد مي‌ماندند بايد قافله‌دار اسيران باشند و بازمانده شهيدان، با زينبش!

و شهادت بدهد كه در نظام ظلم و جور و جنايت، جلاد جائر بر كودكان شيرخوار تاريخ نيز رحم نمي‌كرده است. با كودك شيرخوارش!

و حسين (ع) با همه هستي‌اش آمده است تا در محكمه جنايت تاريخ به‌ سود كساني كه هرگز شهادتي به سودشان نبوده است و خاموش و بي دفاع مي‌مردند، شهادت بدهد.

اكنون محكمه پايان يافته است و شهادت حسين (ع) و همه عزيزانش و همه هستي‌اش با بهترين امكاني كه در اختيار جز خدا هست، رسالت عظيم الهي‌اش را انجام داده است.

دوستان!

در اين تشيعي كه، اكنون به اين شكل كه مي‌بينيم درآمده است و هر كس بخواهد از آن تشيع راستين جوشان بيدار كننده، سخن بگويد، پيش از دشمن، به دست دوست قربانيش مي‌كنند، درسهاي بزرگ و پيامهاي بزرگ، و غنيمت‌هاي بسيار و ارزش‌هاي بزرگ و خدايي و سرمايه‌هاي عزيز و روح‌هاي حيات بخش به جامعه و ملت و نژاد و تاريخ نهفته است.

يكي از بهترين و حيات‌بخش‌ترين سرمايه‌هايي كه در تاريخ تشيع وجود دارد، شهادت است.

ما از وقتي كه، به‌گفته جلال «سنت شهادت را فراموش كرده‌ايم، و به مقبره‌داري شهيدان پرداخته‌ايم، مرگ سياه را ناچار گردن نهاده‌ايم»

و از هنگامي كه به جاي شيعه علي (ع) بودن و از هنگامي كه به‌جاي شيعه حسين (ع) بودن و شيعه زينب (س) بودن، يعني «پيرو شهيدان بودن»، «زنان و مردان ما» عزادار شهيدان شده‌اند و بس، در عزاي هميشگي مانده‌ايم!

چه هوشيارانه دگرگون كرده‌اند پيام حسين (ع) را و ياران بزرگ و عزيز و جاويدش را، پيامي كه خطاب به همه انسانهاست.

اين كه حسين (ع) فرياد مي‌زند ـ پس از اين كه همه عزيزانش را در خون مي‌بيند و جز دشمن و كينه توز و غارتگر در برابرش نمي‌بيند ـ فرياد مي‌زند كه «آيا كسي هست كه مرا ياري كند و انتقام كشد؟»

«هل من ناصر ينصرني؟»

مگر نمي داند كه كسي نيست كه او را ياري كند و انتقام گيرد؟

اين سؤال، ‌سؤال از تاريخ فرداي بشري است و اين پرسش از آينده است و از همه ماست.

و اين سؤال انتظار حسين (ع) را از عاشقانش بيان مي‌كند و دعوت شهادت او را به همه كساني كه براي شهيدان حرمت و عظمت قايلند اعلام مي‌نمايد.

اما اين دعوت را،

اين انتظار ياري از او را،

اين پيام حسين (ع) را ـ كه «شيعه مي‌خواهد» و در هر عصري و هر نسلي، شيعه مي‌طلبد

ما خاموش كرديم به اين عنوان كه به مردم گفتيم كه حسين (ع) اشك مي‌خواهد.

ضجه مي‌خواهد و دگر هيچ، پيام ديگري ندارد.

مرده است و عزادار مي‌خواهد، نه شاهد شهيد حاضر در همه جا و همه وقت و «پيرو».

آري، اين چنين به ما گفته‌اند و مي‌گويند!

هر انقلابي دو چهره دارد: چهره اول: ‌خون، چهره دوم: پيام.

و شهيد يعني حاضر،

كساني كه مرگ سرخ را به دست خويش به عنوان نشان دادن عشق خويش به حقيقتي كه دارد مي‌ميرد و به عنوان تنها سلاح براي جهاد در راه ارزشهاي بزرگي كه دارد مسخ مي‌شود انتخاب مي‌كنند، شهيدند حي و حاضر و شاهد و ناظرند،

نه تنها در پيشگاه خدا كه در پيشگاه خلق نيز و در هر عصري و قرني و هر زمان و زميني.

و آنها كه تن به هر ذلتي مي‌دهند تا زنده بمانند،

مرده‌هاي خاموش و پليد تاريخند،

و ببينيد كه آيا كساني كه سخاوتمندانه با حسين (ع) به قتلگاه خويش آمده‌اند و مرگ خويش را انتخاب كرده‌اند، در حالي كه صدها گريزگاه آبرومندانه براي ماندنشان بود، و صدها توجيه شرعي و ديني براي زنده ماندنشان بود، توجيه و تاويل نكرده‌اند و مرده‌اند، اينها زنده هستند؟

يا آنها كه براي ماندشان تن به ذلت و پستي رها كردن حسين (ع) و تحمل كردن يزيد دادند؟ كدام هنوز زنده‌اند؟

هركس زنده بودن را فقط در يك لش متحرك نمي‌بيند،

زنده بودن و شاهد بودن حسين (ع) را با همه وجودش مي‌بيند، حس مي‌كند و مرگ كساني را كه به ذلت‌ها تن داده‌اند، تا زنده بمانند، مي‌بيند.

آنها نشان دادند، شهيد نشان مي‌دهد و مي‌آموزد و پيام مي‌دهد كه در برابر ظلم و ستم، اي كساني كه مي‌پنداريد: «نتوانستن از جهاد معاف مي‌كند»، و اي كساني كه مي‌گوييد: «پيروزي بر خصم هنگامي تحقق دارد كه بر خصم غلبه شود»،

نه! شهيد انساني است كه در عصر نتوانستن و غلبه نيافتن، با مرگ خويش بر دشمن پيروز مي‌شود و اگر دشمنش را نمي‌كشد، رسوا مي‌كند.

و شهيد قلب تاريخ است، هم‌چنان‌كه قلب به رگهاي خشك اندام، خون، حيات و زندگي مي‌دهد.

جامعه‌اي كه رو به مردن مي‌رود،

جامعه‌اي كه فرزندانش ايمان خويش را به خويش از دست داده‌اند

و جامعه‌اي كه به مرگ تدريجي گرفتار است،

جامعه‌اي كه تسليم را تمكين كرده است،

جامعه‌اي كه احساس مسؤوليت را از ياد برده است،

و جامعه‌اي كه اعتقاد به انسان بودن را در خود باخته است،

و تاريخي كه از حيات و جنبش و حركت و زايش بازمانده است،

شهيد همچون قلبي، به اندام‌هاي خشك مرده بي‌رمق اين جامعه، خون خويش را مي‌رساند و بزرگ‌ترين معجزه شهادتش اين است كه به يك نسل،‌ ايمان جديد به خويشتن را مي‌بخشد.

شهيد حاضر است و هميشه جاويد.

كي غايب است؟

حسين (ع) يك درس بزرگ‌تر ازشهادتش به ما داده است و آن نيمه‌تمام گذاشتن حج و به سوي شهادت رفتن است.

حجي كه همه اسلافش، اجدادش، جدش و پدرش براي احياي اين سنت، جهاد كردند.

اين حج را نيمه‌تمام مي‌گذارد و شهادت را انتخاب مي‌كند،

مراسم حج را به پايان نمي‌برد تا به همه حج‌گزاران تاريخ، نمازگزاران تاريخ، مؤمنان به سنت ابراهيم، بياموزد كه

اگر امامت نباشد، اگر رهبري نباشد، اگر هدف نباشد، اگر حسين (ع) نباشد و اگر يزيد باشد،

چرخيدن بر گرد خانه خدا، با خانه بت، مساوي است.

در آن لحظه كه حسين (ع) حج را نيمه‌تمام گذاشت و آهنگ كربلا كرد،

كساني كه به طواف، هم‌چنان در غيبت حسين، ادامه دادند، مساوي هستند با كساني كه در همان حال، بر گرد كاخ سبز معاويه در طواف بودند،

زيرا شهيد كه حاضر نيست در همه صحنه‌هاي حق و باطل، در همه جهادهاي ميان ظلم و عدل، شاهد است، حضور دارد، مي‌خواهد با حضورش اين پيام را به همه انسان‌ها بدهد كه وقتي در صحنه نيستي، وقتي از صحنه حق و باطل زمان خويش غايبي، هركجا كه خواهي باش!

وقتي در صحنه حق و باطل نيستي، وقتي كه شاهد عصر خودت و شهيد حق و باطل جامعه‌ات نيستي، هركجا كه مي‌خواهي باشد،

چه به نماز ايستاده باشي، چه به شراب نشسته باشي، هر دو يكي است.

شهادت «حضور در صحنه حق و باطل هميشه تاريخ» است.

و غيبت؟!

آنهايي كه حسين (ع) را تنها گذاشتند و از حضور و شركت و شهادت غايب شدند، اينها همه با هم برابرند، هرسه يكي‌اند:

چه آنهايي كه حسين (ع) را تنها گذاشتند تا ابزار دست يزيد باشد و مزدور او،

و چه آنهايي كه در هواي بهشت، به كنج خلوت عبادت خزيدند و با فراغت و امنيت، حسين (ع) را تنها گذاشتند و از درد سر حق و باطل كنار كشيدند و در گوشه محراب‌ها و زاويه خانه‌ها به عبادت خدا پرداختند

و چه آنهايي كه مرعوب زور شدند و خاموش ماندند.

زيرا در آن‌جا كه حسين(ع) حضور دارد ـ و در هر قرني و عصري حسين (ع) حضور دارد ـ هركس كه در صحنه او نيست، هركجا كه هست، يكي است، مؤمن و كافر، جاني و زاهد، يكي است.

اين است معنا اين اصل تشيع كه قبول هر عملي يعني ارزش هر عملي به امامت و به رهبري و به ولايت بستگي دارد!

اگر او نباشد، همه چيز بي‌معناست و مي‌بينيم كه هست.

و اكنون حسين حضور خودش را در همه عصرها و در برابر همه نسل‌ها، در همه جنگ‌ها و در همه جهادها، در همه صحنه‌هاي زمين و زمان اعلام كرده است،

در كربلا مرده است تا در همه نسل‌ها و عصرها بعثت كند.

و تو، و من، ما بايد بر مصيبت خويش بگرييم كه حضور نداريم.

آري، هر انقلابي دو چهره دارد؛

خون و پيام!

رسالت نخستين را حسين(ع) و يارانش امروز گزاردند، رسالت خون را،

رسالت دوم، رسالت پيام است.

پيام شهادت را به گوش دنيا رساندن است.

زبان گوياي خونهاي جوشان و تن‌هاي خاموش، در ميان مردگان متحرك بودن است.

رسالت پيام از امروز عصر آغاز مي‌شود.

اين رسالت بر دوش‌هاي ظريف يك زن، «زينب» (س)! ـ زني كه مردانگي در ركاب او جوانمردي آموخته است! ـ و رسالت زينب (س) دشوارتر و سنگين‌تر از رسالت برادرش.

آنهايي كه گستاخي آن را دارند كه مرگ خويش را انتخاب كنند، تنها به يك انتخاب بزرگ دست زده‌اند، اما كار آنها كه از آن پس زنده مي‌مانند دشوار است و سنگين.

و زينب مانده است،

كاروان اسيران در پي‌اش، وصف‌هاي دشمن، تا افق، در پيش راهش،

و رسالت رساندن پيام برادر بر دوشش،

وارد شهر مي‌شود، از صحنه برمي‌گردد، آن باغهاي سرخ شهادت را پشت سر گذاشته و از پيراهنش بوي گلهاي سرخ به مشام مي‌رسد،

وارد شهر جنايت، پايتخت قدرت، پايتخت ستم و جلادي شده است،

آرام، پيروز، سراپا افتخار، بر سر قدرت و قساوت، بر سر بردگان مزدور، و جلادان و بردگان استعمار و استبداد فرياد مي‌زند:

«سپاس خداوند را كه اين همه كرامت و اين همه عزت به خاندان ما عطا كرد: افتخار نبوت، افتخار شهادت...»

زينب رسالت رساندن پيام شهيدان زنده اما خاموش را به دوش گرفته است،

زيرا پس از شهيدان او به جا مانده است

و اوست كه بايد زبان كساني باشد كه به تيغ جلادان زبانشان بريده است.

اگر يك خون پيام نداشته باشد، در تاريخ گنگ مي‌ماند

و اگر يك خون پيام خويش را به همه نسل‌ها نگذارد، جلاد، شهيد را در حصار يك عصر و يك زمان محبوس كرده است.

اگر زينب پيام كربلا را به تاريخ باز نگويد، كربلا در تاريخ مي‌ماند، و كساني كه به اين پيام نيازمندند از آن محروم مي‌مانند،

و كساني كه با خون خويش، با همه نسل‌ها سخن مي‌گويند، سخنشان را كسي نمي‌شنود.

اين است كه رسالت زينب سنگين و دشوار است.

رسالت زينب پيامي است به همه انسان‌ها، به همه كساني كه بر مرگ حسين(ع) مي‌گريند و به همه كساني كه در آستانه حسين سر به خضوع و ايمان فرود آورده‌اند، و به همه كساني كه پيام حسين(ع) را كه «زندگي هيچ نيست جز عقيده و جهاد» معترفند؛ پيام زينب به آنهاست كه:

«اي همه! اي هركه با اين خاندان پيوند و پيمانداري، و اي هركس كه به پيام محمد مؤمني، خود بينديش، انتخاب كن!

در هر عصري و در هر نسلي و در هر سرزميني كه آمده‌اي،

پيام شهيدان كربلا را بشنو،

بشنو كه گفته‌اند: كساني مي‌توانند خوب زندگي كنند كه مي‌توانند خوب بميرند.

بگو اي همه كساني كه به پيام توحيد، به پيام قرآن، و به راه علي (ع) و خاندان او معتقديد،

خاندان ما پيامشان به شما، اي همه كساني كه پس از ما مي‌آييد،

اين است كه اين خانداني است كه هم هنر خوب مردن را، زيرا هركس آن‌چنان مي‌ميرد كه زندگي مي‌كند.

و پيام اوست به همه بشريت كه اگر دين داريد، «دين» و اگر نداريد «حريت» ـ آزادگي بشر ـ مسؤوليتي بر دوش شما نهاده است كه به عنوان يك انسان ديندار، يا انسان آزاده، شاهد زمان خود و شهيد حق و باطلي كه در عصر خود درگير است، باشيد كه شهيدان ما ناظرند، آگاهند، زنده‌اند و هميشه حاضرند و نمونه عمل‌اند و الگوي‌اند و گواه حق و باطل و سرگذشت و سرنوشت انسان‌اند.»

و شهيد، يعني به همه اين معاني.

هر انقلابي دو چهره دارد:

خون و پيام

و هركسي اگر مسؤوليت پذيرفتن حق را انتخاب كرده است

و هر كسي كه مي‌داند مسؤوليت شيعه بودن يعني چه،

مسؤوليت آزاده انسان بودن يعني چه،

بايد بداند كه در نبرد هميشه تاريخ و هميشه زمان و همه جاي زمين ـ كه همه صحنه‌ها كربلاست، و همه ماهها محرم و همه روزها عاشورا ـ بايد انتخاب كنند:

يا خون را، يا پيام را،

يا حسين بودن يا زينب بودن را،

يا آن‌چنان مردن را، يا اين‌چنين ماندن را.

اگر نمي‌خواهد از صحنه غايب باشد.

عذر مي‌خواهم، در هر حال وقت گذشته است و ديگر فرصت نيست و حرف بسيار است و چگونه مي‌شود با يك جلسه، از چنين معجزه‌اي كه حسين در تاريخ بشر ساخته است و زينب پرداخته است، سخن گفت؟

آن‌چه مي‌خواستم بگويم حديث مفصلي است كه در اين مجمل مي‌گويم به عنوان رسالت زينب، «پس از شهادت» كه:

«آنها كه رفتند، كاري حسيني كردند،

و آنها كه ماندند، بايد كاري زينبي كنند، وگرنه يزيدي‌اند»! . . .

" معلم شهيد ؛ دكتر علي شريعتي "

׀ +׀ نویسنده: دارا ׀ تاریخ: شنبه بیست و هشتم آذر 1388 ׀ موضوع: ׀

هفت مورد خطرناک

هفت مورد خطرناک بدون هفت مورد ديگر  ، از نظر گاندي

 1- ثروت، بدون زحمت 

 2- لذت، بدون وجدان

3- دانش، بدون شخصيت 

 4- تجارت، بدون اخلاق

 5- علم، بدون انسانيت

 6- عبادت، بدون ايثار

 7- سياست، بدون شرافت

 اين هفت مورد را گاندی تنها چند روز پيش از مرگش بر روی يک تکه کاغذ نوشت و به نوه‌اش داد.

اعتقاد بر اين است که وی اين موارد را در جست و جوی خود برای يافتن ريشه‌های خشونت شناسايی کرد.

در نظر گرفتن اين موارد، بهترين راه جلوگیری از بروز خشونت در يک فرد و يا جامعه است.

خشونتی که آن را "خشونت پنهان" می‌نامند .

׀ +׀ نویسنده: دارا ׀ تاریخ: چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀

در مورد زندگي

Three things in life that are never certain.

سه چیز در زندگی پایدار نیستند.

-Dreams

رویاها

-Success

موفقیت ها

-Fortune

شانس

Three things in life that,one gone never come back.

سه چیز در زندگی قابل برگشت نیستند.

-Time

زمان

-Words

کلمات

-Opportunity

موقعیت

Three things in life that can destroy a man/woman.

سه چیز در زندگی انسان را خراب می کنند.

-Alcohl

الکل

-Pride

غرور

-Anger

عصبانیت

Three things that make a man/woman

سه چیز انسانها رو می سازند.

-Hard work

کار سخت

-Sincerity

صدق و صفا

-Commitment

تعهد

Three things in life that are most valuable.

سه چیز د زندگی خیلی با ارزش هستند.

-Love

عشق

-Self-confidence

اعتماد به نفس

-Friends

دوستان

Three things in life that may never be lost.

سه چیز در زندگی هستند که نباید از بین بروند.

-Peace

آرامش

-Hope

امید

-Honesty

صداقت

׀ +׀ نویسنده: دارا ׀ تاریخ: سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀

مجادله در ادبیات بر سر یک خال

حافظ

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را

 

صائب تبریزی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را 
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
 نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

 

 شهریار

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
 به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس که چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
 نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و پا را به خاک گور می بخشند
 نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

 

فاطمه دریایی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
 خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
 مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلأ 
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را 
فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟

׀ +׀ نویسنده: دارا ׀ تاریخ: سه شنبه چهاردهم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀

مرد خوشبخت

 

پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت:

«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند
تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ  یک ندانست.

 تنها یکی از مردان دانا گفت :
که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، 
پیراهنش را بردارید
و تن شاه کنید،
شاه معالجه می شود.

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب،
پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
سیر و پر غذا خورده ام
و می توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»

پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

 پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.

 

׀ +׀ نویسنده: دارا ׀ تاریخ: یکشنبه دوازدهم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀

دزد مال مردم

نقل است در روزگاری نه چندان دور ،

کاروانی از تجار بهمراه مال التجاره فراوان ، به قصد تجارت راهی دیاری دوردست شد.

در میانه راه ، حرامیان کمین کرده ، به قصد غارت اموال به کاروان یورش بردند.

طولی نکشید که محافظان کاروان از پای درآمده یا تسلیم گشته

و دزدان به جمع آوری اموال و اثاث از روی شتران مشغول شدند.

حرامیان هرچه بود گرد آوردند،

از مسکوکات و جواهرات و امتعه و هر چه ارزشمند بود ، به زور ستاندند.

در بین اموال مسروقه ، یکی ازحرامیان کیسه ای پر از سکه های زر یافت که بسیار مایه تعجب بود ،

چه آنکه در داخل همان کیسه به همراه سکه های زر ،

تکه کاغذی یافت که روی آن آیه ای از قرآن در مضمون دفع بلا نوشته شده بود.

حرامی شادی کنان کیسه را به نزد سر دسته دزدان برد

و تمسخر کنان اشارتی نیز به دعای دفع بلا نمود.

رئیس دزدان چون واقعه بدید دستور داد صاحب کیسه را احضار کنند.

طولی نکشید که تاجری فلک زده مویه کنان به پای سردسته حرامیان افتاد

که آن کیسه از آن من بود

و لعن و نفرین بسیار نثار عالم دینی نمود

و همی گفت که من گول آن عالم را خوردم

و تا آن لحظه معتقد بودم که دعای دفع بلا واقعا کارگر خواهد بود.

رئیس حرامیان اندکی به فکر فرو رفت ،

سپس دستور داد کیسه زر را به صاحبش بر گردانند.

یکی از حرامیان برآشفت ؛

که این چه تدبیری است و مگر ما قطاع الطریق نیستیم؟

رئیس دزدان پاسخ چنین داد:

ای ابله،

درست است که ما دزد مال مردمیم ؛

اما هرگز قرار نبود که دزد ایمان مردم باشیم.

׀ +׀ نویسنده: دارا ׀ تاریخ: شنبه چهاردهم شهریور 1388 ׀ موضوع: ׀

مناجات ربنا

                                                       

ربّنا لا تُزِغ قلوبنا بعد إذ هدیتنا و هَب لنا مِن لَدُنک رحمةً انّک أنت الوهّاب/ آل‌عمران، ۸

پروردگارا! پس از آنکه ما را هدایت کردى، دل‌هایمان را دستخوش انحراف مگردان و از جانب خود رحمتى بر ما ارزانى دار که تو خود بخشایشگرى.

 

ربّنا آمنّا فاغْفِر لنا و أرحمْنا و أنت خَیر الرّاحمین/ مؤمنون، ۱۰۹

پروردگارا! به تو ایمان آوردیم؛ از گناهان ما درگذر و در حق ما لطف و مهربانی فرما که تو بهترین مهربانان هستی.

 

ربّنا آتِنا مِن لَدُنک رحمة و هَیِّی لنا مِن أمرنا رَشََداً/ کهف، ۱۰

پروردگارا! از جانب خود به ما رحمتى ببخش و کار ما را برایمان به سامان رسان.

 

ربّنا أفرِغ علینا صبراً و ثَبَّت أقدامَنا وأنصُرنا علی القَوم الکافرین/ بقره، ۲۵۰

پروردگارا! بر [دل‌هاى] ما شکیبایى فرو ریز و گام‌هاى ما را استوار دار و ما را بر گروه کافران پیروز فرماى.

 

مناجات استاد محمدرضا شجريان

 

جهت دانلود فايل صوتي مناجات ربنا قبل از افطار ،

با صداي استاد محمدرضا شجريان ،

 اينجا كليك كنيد.

 

׀ +׀ نویسنده: دارا ׀ تاریخ: پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 ׀ موضوع: ׀

در باره من

با درود به همه دوستان

فریاد سوخته بیشتر به دلنشینی
مطالب و نوشته ها توجه میکند .

امید است آنچه خوشآمد دل دارا
است ، مقبول نظر همرهان افتد.

مطمئناً در اين راه كاستي ها و
نواقصي خواهم داشت كه لازمه
به حداقل رساندن اين ضعفها ،
همياري ، همدلي ،اظهار نظر
و انتقادات شما عزيزان ميباشد.

پس تو را من چشم در راهم ...


منوی اصلی

· صفحه نخست
· فهرست مطالب وبلاگ
· پروفایل
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرین نوشته ها

· امیرکبیر و میرزا آقاخان نوری
· حکایت عبید
· پس از شهادت
· هفت مورد خطرناک
· در مورد زندگي
· مجادله در ادبیات بر سر یک خال
· مرد خوشبخت
· دزد مال مردم
· مناجات ربنا
· انسان ها


لینکهای روزانه

· روزنامه هاي آنلاين از سراسر جهان
· فیلم های در حال اکران
· عکسهایی زیبا از ایران
· ارتباط مستقیم با حرم اباعبدالله الحسین
· سرگشته ترین مسافر
· حاج یونس سارکوزی
· بهترین دیکشنری آنلاین با تلفظ
· عكس
· هفت روز
· جشنواره دوقلوهای تبریز
· کارهای جدید احمد نادعلیان
· اپوزیسیون بامزه
· سایت تنیس یو اس اوپن
· آرشیو فیلمهای سینمایی
· عکسهای خبری دیدنی
· كنسرت كامكارها
· بهترین های تاریخ سینما
· قهرمانی والیبال
· سایتی جدید برای دانلود موسیقی
· ساعت دیواری یک ریاضیدان
· این درخت چنار اینجا چه می کند؟
· حمله كيهان به اعتمادملي
· گیوه
· نرخ روزانه ارزهای جهان
· بيسكويت بی مادر


لینک دوستان

· فتوبلاگ فرياد سوخته (خودم)
· سايت شخصي محمدعلي ابطحي
· وب سايت فاطمه رجبي
· امين نعمتي (مرمت گر)
· ليلي محمدي(ليلي در ادمونتون)
· علي شريعتي(باغ بي برگي)
· مهرشاد رستمي (زمين سرد)
· مريم اسدي (همرنگ چشمها...)
· مهدي و حامد (آری برادر جان)
· الهام (سرزمین هیچکس)
· فرياد (سوتك)
· امير (گپ)
· صابر و سايه (سايه ماه)
· مهدي (صدفهاي سخن)
· امين (فتوبلاگ عكاسي)
· دختر بن آسياب (بن آسياب)
· امين (تمشك)
· مريم رحيمي (سنگ كاغذ قيچي)
· re-born
· نيما (عاشقانه)
· فرانك (واين منم زني تنها...)
· دخترتنهايي شب(نفس بريده)
· رضا پيكر نگار (گل ياس)
· مهدي رهبر زارع (رنگارنگ)
· الهام (خيال تو)
· مينا (پوچستان)
· غزل (غزل و تنهائيش)
· دريا (درياي اشك من)
· النازصفات (قصه عكسهاي من)
· سبحان بيژن (آئين مستان)
· پرستوي مهاجر
· ميثم (چهارديوراي،دل،تنهايي)
· حبيب (چيزي شبيه روزنامه)
· مسعود (خاطرات من)
· مريم (خدايا هميشه ...)
· كيارش (سرزمين پنج خورشيد)
· صداي سكوت عشق
· هدهدميرزا (فروغ سيمرغ)
· ليليان (قند عسل)
· سنگ صبور غريب
· مارگريت وحشي بهاري
· محمد (مهاجر)
· صادق زاده (شكوفايي ذهن)
· خروس لاري (نيش و نوش)
· پرهيب (بي قلم)
· مه لقا (جامعه از نگاه من)
· الهام (دنيا رو بي خيال)
· سايه (بيكلام)
· وارينا (ghazalvarehaye tanhae)
· اعظم (كاغذهاي خط خطي)
· محمود (دل ريختگان)
· امير محمد (دايره ي افسون)
· آسمان من
· امير (فصل بي عشق)
· غم انگيز ترين خوشحالي
· دانوش
· امير مسعود (چشمان خيس من)
· منا (قشنگيه قسمت ماست ...)
· علي چنگيزي (جامعه كهنه)
· منا (فراق تو)
· ايكاروس بال خورشيد
· زهرا (دلم گرفته)
· ملكه زمستان
· مسعود امين پور (انديشه هاي پارسي)
· الميرا (اشكهاي پنهوني)
· محمود (در كوي عشق)
· جوينده گوينده است و يابنده خاموش
· آرمين (داستان زندگي)
· ساحل (برگ پائيز)
· غريبه (برگي از دل نوشته)
· دستنوشته های یک مانی
· رها
· دلتنگ دلتنگي هاي آسمان
· عباس (اليس الصبح بقريب)
· مرد غم (درد و دل)
· مريم (شكوه زندگي)
· شادي آذري (به روايت من)
· وفاي تنها
· رضا (دنياي عكاسي)
· نگار مكتب نرفته من
· سارا (راز بغض این نگاه)
· خدا همسفر جاده عشق ما
· سروش (ملوان خسته)
· مهران (حرفهاي دل)
· حامد (زندگي دروغ بزرگيست)
· زنده باد تنهايي
· هستي (مطالب جالب و خوندني)
· عسل (خدايا عاشقان را ...)
· كوشا دلشاد
· بهنام (جان كلام)
· نازنين (جايي براي احساس)
· بهروز (دردنامه اي براي دل خويش)
· رويا وكيلي (پشت پاييز در)
· تنهاترين عاشق (بنام رب عشق)
· ستاره (جايي براي احساس)
· پيغام سپيد (به تو چه)
· از روزهاي سادگي
· هادي (مقاله ، كامپيوتر و ...)
· يلدا و ساحل (نرگس تنها)
· خط سوم
· پادشاه دانلود فيلم
· ديلمي يل
· علي رضا پارسا (مشك خالي)
· دختر ايل
· قالب وبلاگ


امکانات



منبع کد اهنگ مینوس

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس



طراح قالب

Template By: Tempha.com